جان های در عذاب

نویسنده: سیاوش طلایی‌‌زاده

محمد مرادی جان نازنین خود را پیشکش کرد تا پیامی را به گوش مخاطبش برساند و وظیفه­‌ی ماست که به‌­رغم هر واکنشی که به آن داریم، خواه سوگ، شوکه شدن، خشم و… پیام او را بشنویم و آن را به بحث بگذاریم که این همان چیزی است که جان آزاده­‌ی او از ما می‌­خواست. همان اندازه که تحلیل انگیزه‌­های روان‌­شناختی محمد مرادی برای خودکشی غیرقابل­‌قبول است، تحلیل پیام او به به منزله­‌ی یک احضار و دعوت اجتماعی­ _­سیاسی ضروری و حتی اضطراری است. نویسنده­‌ی این یادداشت ضمن اعلان برائت از تمامی تحلیل­‌های روانشناختی و آسیب­‌شناختی این موضوع و ضمن اعتراف به زخمی که از دیدن آن پیام برداشته است بر خود می‌­داند که همچون خود محمد، با صدای رسا پیام او را از زاویه‌­ی دید خود به بحث عمومی بگذارد: خودکشی محمد مرادی لحظه­‌ی نمایش یک معضل اساسی در جنبش­های سیاسی­ ­اجتماعی از جمله جنبش «زن _زندگی ­_­آزادی» است که به وفور در میان ایرانیان خارج و داخل کشور دیده می­‌شود: معضلِ جان­ معذّب. خودکشی محمد بهانه‌­ای است برای نوشتن از این گرایش.

پیام محمد مرادی صریح و روشن است: «این خودکشی به خاطر مشکلات شخصی نیست… هدف من کشاندن توجه اروپایی­ها، کشورهای اروپایی و مردم غربی به مسئله ایران است». او در ادامه‌ی پیام خود اضافه می‌­کند که یکی از انگیزه‌­های اصلی او این است که «مردم داخل ایران فکر نکنند، ایرانیان خارج از کشور در غم آن­ها شریک نیستند.» پیام نخست خودکشی­‌ای است با خطابی مشخص به دیگری: او جان خود را پیشکش می­‌کند تا به پشتوانه‌­ی تکان‌­دهندگی این کنش توجه دیگری غربی را متوجه ایران کند. اما پیام دوم خطابی است به مردم داخل ایران و حامل کوششی است برای به رسمیت شناخته شدن توسط مردم «داخل» ایران؛ اثبات این نکته است که «مردم خارج از کشور» بی­‌اعتنا به رنج ایرانیان داخل نیستند. این لحظه‌­ی بازشناسی خود به عنوان یک «ایرانی خارج از کشور» البته همراه می­شود با توضیح روشنی درباره­‌ی خود که شاید مقصود از آن رد اتهامات روانشناختی مبنی بر ابتلا به گرفتاری­های روانی است: «اینجا درآمد خوبی داشتم و دارم»، «زندگی آرامی دارم»، «هوای پاکی  دارم»، با «مردم متمدن و منطقی­ای» طرفم و… و در یک کلام شرایط زیست «من» در اینجا مساعد است. اما محمد زندگی خود را «خفت­‌بار» می‌­خواند. صفت «خفت­‌بار» یک بار برای توصیف وضعیت ایران به کار می­رود که مشخصاً به وانفسای درون ایران اشاره دارد و یک مرتبه در وصف «زندگی» خودش در غرب. اولی اشاره به وضعیتی جمعی دارد و دومی احساس سوبژکتیو او نسبت به وضعیت خود است. او از حداقل­‌های زندگی برخوردار است (همان­ها که فقدانشان در ایران، زندگی را «خفت­بار» می­کند)، پس از چه روست اطلاق این صفت بر زندگی خود؟ این پارادوکس معضل اساسی «جان معذّب» است.

جان معذّب در اینجا وضعیتی است که در آن فرد به شکل ابژکتیو می‌­تواند خوشبختی را در سطح فردی تجربه کند اما به واسطه­‌ی رنج فراگیر جمعی، تجربه‌­ی لذت فردی برای او با احساس گناه همراه می‌­شود؛ احساس گناه و عذاب وجدان بی­‌‌انتهایی که هرگز آرام نمی‌­شود و افزون بر آن سوژه خود را فاقد «عاملیت» یا شهامت کافی برای مواجهه با این پارادوکس می­‌داند. زندگی فرد در این شرایط، به رغم رفاه، «خفت‌­بار» می­شود. هگل با طرح مفهوم «آگاهی ناشاد»، گام اساسی را در مفهوم­‌پردازی این گرایش برداشته است. برای او آگاهی ناشاد بیانگر لحظه‌­ای است که آدمی آگاه می‌شود که در جهانی به سر می­برد آکنده از شر، اما همچنان احساس می­‌کند که قادر نیست این جهان را تغییر دهد. هایدگر در درس­گفتارهای پدیدارشناسی روح این تجربه را اصیل نمی‌­داند، چرا که به باور او این موضع مبتنی است بر پیش­فرض امکان سعادت مطلق در جهان. البته باید به گفته‌­ی هایدگر این را نیز اضافه کرد که «آگاهی ناشاد» نه فقط با امکان سعادت مطلق بلکه با انتظار عاملیتی (agency) بنیادین برای دگرگونی جهان و احساس فقدان آن همراه است. در چنین شرایطی سخن گفتن از خوشبختی فردی حکم بی­‌اعتنایی به جهان پررنج دیگری را دارد؛ ممتنع است و تحقیرآمیز. البته نباید فراموش کرد که این جان معذّب برای هگل ریشه در همان نبرد آغازین خدایگان و بنده دارد: زمانی که دو خودآگاهی درگیر نبردی تا پای جان می­‌شوند و یکی از ترس مرگ پا پس می­‌کشد و تسلیم می­‌شود؛ این تسلیم آغازین، چون داغ «خفت­باری» بر پیشانی بنده می‌­ماند. خودکشی در چنین شرایطی حکم بازپس‌­گیری این عاملیت از دست رفته را دارد.

جان معذّب قادر به تجربه‌­ی خوشبختی فردی نیست و یگانه شکل خوشبختی را جمعی می‌­داند اما چون توان تغییر جهان را ندارد، دست به کنشی نمی‌­زند. بنابراین احساس تضاد شدید میان خوشبختی فردی و جمعی و عدم امکان تحقق دومی وجه شاخص جان معذّب است. به عنوان نمونه این وضعیت را در میان بسیاری از ایرانیان خارج از کشور مشاهده می­‌کنیم، کسانی که به دلایل مختلف، ظاهراً از امکان­های زندگی در ایران مأیوس شده­‌اند و با سودای «زندگی‌­ای بهتر» به سرزمینی دیگر مهاجرت کرده­‌اند. این «زندگی بهتر» گاهی نفس زنده ماندن است، گاهی برخورداری از رفاه اجتماعی بیشتر و… . مهاجرت با هر دلیلی صورت گرفته باشد حدیث نفس بسیاری از ایرانیان خارج از کشور این است: «با اینکه اینجا زندگی بهتری داریم ولی یک لحظه هم از فکر اخبار ایران احساس لذت واقعی نمی­کنیم». این عبارت، بیان ساده­‌ی همان جان معذّب است که امکان «لذت واقعی» یا همان خوشبختی فردی را در سطوح مختلف از دست داده است. لازم به گفتن نیست که در اینجا سخن ما بر سر یک تجربه­‌ی سوبژکتیو است که شدّت و ضعف آن در افراد مختلف، متفاوت است؛ در برخی چنان ناچیز است که گویی همه چیز خلاصه شده است در سعادت فردی و در برخی چنان شدید که جز تجربه­‌ی بی‌­وقفه‌­ی بیگانگی از جهان جلوه‌­ی دیگری ندارد. این را نیز باید اضافه کنیم که جان معذّب فقط معضل ایرانیان خارج از کشور نیست؛ بلکه تجربه‌­ی بسیاری ایرانیان داخل نیز هست وقتی متوجه شرایط فاجعه‌­بار کشور می­‌شوند اما هم‌زمان احساس می­‌کنند «کاری از دستشان برنمی‌­آید» و این­گونه به این «زندگی خفت‌­بار» ادامه می­‌دهند. و در نهایت هر گونه گرایش انفعالی لزوماً به معنای تجربه­‌ی جان معذّب نیست؛ جان معذّب هرگز بی‌­اعتنا به رنج دیگری نیست، برعکس رنج دیگری کابوس شب و روز او شده است اما او خود را قادر به کاهش آن رنج نمی‌­یابد و این متفاوت است با همه­‌ی کسانی که برای پنهان کردن هراس خود از مواجهه با مرگ دست به انکار رنج دیگری می­‌زنند.

در بن این وضعیت تضاد میان زندگی شخصی و جمعی نهفته است. در ساده­‌ترین شکل ممکن می­‌توان از سه مسیر برای غلبه بر تضاد میان امر فردی و امر جمعی سخن گفت: نخست پیگیری بی‌کم­‌وکاست سعادت فردی، دوم پشت کردن به زندگی شخصی و غوطه‌­ور شدن در امر جمعی و در نهایت کوشش در جهت ایجاد سازشی میان این دو. اما چنین صورت­بندی‌­ای بیش از حد ساده‌انگارانه است. چه بسیار کسان که مسیر سعادت فردی را برگزیده‌­اند و در لحظات خاصی پا در مسیر سعادت جمعی گذاشته‌­اند؛ و چه بسیار قهرمانان جمعی که در موقعیت مشخصی پایشان لغزیده و به سوی منافع فردی رو کرده­‌اند. در تاریخ لحظاتی بوده است که جستجوی سعادت فردی رادیکال­ترین شکل مقاومت جمعی محسوب می‌­شده است؛ نظیر کوشش مردم لنین‌­گراد برای زنده ماندن در جریان محاصره­‌ی این شهر در جنگ جهانی دوم؛ موقعیتی که در آن سوژه­‌های «دیستروفیک» صرفاً در جهت بقای فردی می­‌کوشیدند اما نفس بقایشان حکم مقاومت شهر در برابر متجاوزان را داشت. ما به جای این صورت­بندی ساده‌­سازی‌­شده از گرایش­های (tendency) مختلف سخن می‌­گوییم و مقصودمان در اینجا عبارت است از گرایش عمومی افراد در مورد نحوه‌­ی مواجهه با تعارض میان خوشبختی فردی و جمعی بر حسب عواملی نظیر عاملیت و درک خوشبختی به عنوان امری قابل دستیابی یا دسترس‌­ناپذیر. به این ترتیب ما با انواعی از گرایش­ها مواجهیم.

گرایشی که بر مبنای تقدم سعادت فردی و احساس بالای عاملیت تعریف می‌­شود و عملاً خوشبختی را نیز امری قابل دستیابی می‌­شمارد در قالب «گرایش به پیشرفت فردی» درمی‌­آید و نمایندگان بی­‌چون‌­وچرای آن کسانی همچون ایلان ماسک هستند. در مقابل، همه‌­ی کسانی که سعادت را فردی می­‌دانند و احساس عاملیت نیز می­‌کنند اما بنا بر مناسبات انحصارگرایانه‌­ی بازار قادر به دستیابی به این شکل خوشبختی نیستند خود را در طیف «شکست­‌خوردگان» می­‌یابند. آن گرایشی که سعادت را امری جمعی و قابل‌­دستیابی می­‌داند و از احساس عاملیت بالایی نیز برخوردار است در چهره­‌ی «انقلابیون» ظاهر می‌­شود که به دنبال خلق جهانی نو و دگرگونی کل تاریخ هستند. جان معذّب در اینجا حکم آن انقلابی‌­ای را دارد که فاقد احساس عاملیت است و از این رو همیشه در رنج.

گرایش عمومی جنبش «زن­ _زندگی ­_­آزادی» با محوریت دال زندگی، امکان خوشبختی مطلق نیست بلکه این جنبش مشخصاً به دنبال حداقل­‌هایی است برای زیستن همچون حداقل­‌های معیشتی، هوای پاک، چاره­‌اندیشی برای بحران آب، آزادی‌­های فردی و سیاسی و… . هم‌زمان این جنبش هر چند اولویت را به امر جمعی می‌­دهد اما هرگز در پی نادیده گرفتن امر فردی نیست: آزادی­‌های فردی و عناصر قابل دفاع یک زندگی فضیلت‌مندانه از خواسته‌­های این جنبش بوده­‌اند. جنبش زندگی جنبش زنده ماندن به رغم شر ویرانگر حکومتی است، جنبش مقاومت و خواست زندگی است. بنابراین جنبش زندگی خوشبختی جمعی را قابل­‌دستیابی اما نه مطلق (آرمانشهری) می‌­داند و می‌­کوشد مبارزه­‌ی جمعی منجر به فدا کردن تجربه‌­ی خوشبختی فردی نشود. از این چشم‌­انداز می‌­توان جان معذّب را، لحظه‌­ی بیماری این جنبش دانست؛ چرا که گرایش اخیر بر پایه‌­ی سطح بالایی از عاملیت شکل گرفته است و خود را ناتوان از تحقق آن در جهان بیرون می­‌یابد.

جان معذّب برای حل این معضل راه­‌حل­هایی می­‌یابد: گاهی در قالب آرمانی کردن خوشبختی جمعی به حدی که هر تجربه‌­ی جمعی‌­ای در نهایت به دلیل فاصله از آن آرمان بدل به تجربه­‌ی شکست می‌­شود؛ همان که والتر بنیامین نام «مالیخولیای چپ» را بر آن گذاشته است. گاهی جان معذّب بر این تضاد با غلبه بر یکی از دو وجه خوشبختی فردی یا جمعی غلبه می‌­کند: یا به جهان درونی و به تعبیر هگلی به موضع «رواقی‌­گری» پناه می‌­برد و یا به رغم احساس ناامیدی از تغییر، پا به میدان مبارزه می­‌گذارد. گاهی نیز تضاد به حدی ترمیم‌­ناپذیر است که تنها مرگ به آن پایان می­‌دهد: یا رنجی بی‌­انتها تا زمان مرگ طبیعی یا غلبه بر تضاد با اعاده حیثیت از عاملیت از طریق خودکشی. در حقیقت خودکشی به شکلی حماسی بدل به والاترین شکل عاملیت و نوعی پیروزی بر مرگ می‌ ­شود، پیروزی بر چیزی که آدمی هیچ امکانی برای شکست دادن آن ندارد. خودکشی­‌ای برای پایان دادن به وجدان معذب به شکلی که محمد مرادی نیز آن را «حماسی» می‌­نامد.

وجدان معذّب اما با خودکشی پایان نمی‌­پذیرد، تکثیر می‌­شود: آیا تفاوتی کیفی نیست میان پیام محمد مرادی که آگاهانه اقدام به خودکشی می­‌کند و تصویر همه‌­ی جان­های ستانده­‌شده‌­ای که آشکارا خواست زندگی را فریاد می­‌زنند و ما را به زندگی فرامی‌­خوانند اما قربانی می‌­شوند؟ محمد مرادی در پایان پیام خود ما را به زندگی­‌ای فرامی‌­خواند که خود توان تحمل آن را نداشت و تنها مرگ که ما را هیچ عاملیتی بر آن نیست او را نجات داد. وجدان معذّب با خودکشی، وجدان معذب تولید می‌­کند و حتی در صورت پیروزی جنبش همچنان زخم عمل او بر پیکر ما باقی می‌­ماند، زیرا عاملیتی که او نشان داده همواره فراتر از همه‌­ی اشکال عاملیت است و ما هرگز قادر به پر کردن این شکاف نیستیم، مگر با گرفتن خودخواسته­‌ی جان خود.

 

پی­‌نوشت: ایرانیان خارج از کشور به واسطه­‌ی فاصله‌­ی جغرافیایی از احساس فقدان عاملیت بیشتری در نسبت به ایرانیان داخل کشور برخوردارند که این ذاتی شرایط زیستن آن­هاست. افراد به دلایل متفاوتی تصمیم به مهاجرت می­‌گیرند و نمی­‌توان پیچیدگی این مسئله را به یک اصل نهایی فروکاست اما به هر روی بسیاری از مهاجرین در نهایت در لحظه­‌ی خاصی ترجیح داده‌­اند، از دشواری‌­های زندگی خود در ایران رها شوند: «ایران دیگر جای زندگی نبود»، «آمدم اینجا تا لااقل زندگی کنم» و… همه از اقوال مشهور ایرانیان خارج از کشور است. بسیاری از ایرانیانی که همچنان دغدغه‌­ی تغییر شرایط سیاسی ایران را دارند به دلیل همین احساس فقدان عاملیت در وانفسای جان معذّب گرفتار می‌­شوند که به واسطه‌­ی شکاف ترمیم‌­ناپذیر میان زندگی فردی و جمعی، نوعی احساس گناه به خاطر دستیابی به «زندگی بهتر» و گاهی حتی احساس «خفت‌­باری» را نسبت به زیست خود تجربه می‌­کنند. آیا راه­‌حلّی برای این وضعیت وجود دارد؟

به گمان نویسنده رهایی از این دوگانه می­تواند با مشارکت در فرآیند تخیّل سیاسی ممکن شود. نخست باید توجه داشت که احساس عاملیت گره خورده است با شدّت نسبت ما با وضعیتی که انتظار عاملیت را در آن داریم. به عنوان نمونه شنیدن خبر رنج مردمان سزمین‌­های دور هرچند می‌­تواند بر ما تأثیر بگذارد اما در نهایت از آن­جایی که ما فاقد عاملیتی برای ایجاد تغییر در آن وضعیت‌ها هستیم احساس پیوند عمیقی با آن نمی­‌کنیم. چه احساسی به ما دست می­‌دهد اگر درباره­‌ی رخدادهای کشوری در آفریقا یا امریکای لاتین بشنویم؟ اما رنج مردم خاور میانه، مردم هم‌زبان و مردم ساکن یک سرزمین به ترتیب هم رنج عمیق­تر و هم احساس عاملیت بیشتری را در ما برمی‌­انگیزد. ایرانیان خارج از کشور در پیوندی تاریخی و زبانی با مردم داخل ایران هستند، اما چنین پیوندی اگر در نسبتی معین با تخیل آینده قرار نگیرد، قابل فروکاستن به نوستالژی گذشته و احساس دلتنگی برای خاطرات شخصی است (که البته به جای خود محترم است). به عبارت دیگر اگر ایرانیان خارج از کشور در تخیل آرزوی بازگشت به ایران مشارکت نکنند، و برای خود آینده‌­ای در ایران متصور نشوند قاعدتاً فاقد پیوندی اساسی با جنبش اخیر هستند. چرا که بدون چنین تخیلی پیشاپیش بر اصل «غیرقابل زیست بودن ایران» صحه گذاشته‌­اند. مسئله بر سر این نیست که آنها گزینه­‌ای جز بازگشت به ایران ندارند، مسئله بر سر خلق یک تخیل جمعی است در برابر این قول که «همه دارند ایران را ترک می­کنند»، «هر کس توانست دررفت» و… . چنین گرایشی البته موضعی سوبژکتیو است، تخیل فردی است برای بازگشت به ایران و احیای آن؛ نوعی وعده­‌ی آینده است که لازمه­‌ی هر کنش رهایی­‌بخشی است. اما زمانی که این موضع فردی در سطح جمعی تکرار شود حکم خلق تصویری از آینده را دارد که در آن «جان­‌های سفرکرده» دوباره به وطن بازخواهند گشت و این مابه­‌ازای سیاسی مشخصی برای مبارزان داخل ایران نیز دارد: وعده­‌ی وفادارانه به این اصل که هنوز می­‌توان در ایران زندگی کرد و به آن بازگشت. پس ایرانیان خارج از کشور! درباره­‌ی بازگشت به ایران تخیل کنید.

پی دی اف متن: جانهای در عذاب

 

تصویر از صفحه‌ی اینستاگرام سارا شوقی

دیگر نوشته ها:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Fill out this field
Fill out this field
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
You need to agree with the terms to proceed